تبليغاتX
سراچه ی خیال
سراچه ی خیال

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد / چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

 

 

 

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

اشک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار
طالع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:0 توسط سارا| |

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم


اما جاده عشق همراهي نمي كند


قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم


اما درياي عشق سرابي بيش نبود


قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد


اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي


قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد


اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني


قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم


اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري


قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم


اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي


قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم


اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !


شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري


اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست


پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم


و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

 

 

 

می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است

 

اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:16 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ