تبليغاتX
سراچه ی خیال
سراچه ی خیال

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد / چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

 

تويی اون سپيد پاک آسمون 
 منم اون قله‌ی سر به کهکشون
اومدی يه روز تو اوج باورم 
گفتی من همون اميد آخرم
اما رفتی عاقبت مثل همه 
منو ول کردی ميون همهمه
حالا من ساکت و سرد و بی عبور 
ميون تموم قله های دور ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط سارا| |

 

اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده
 
قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س

همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن

نمیخوام بگذره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد.....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:4 توسط سارا| |

 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
وخدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
تا روم تا در دروازه تور
تا شوم چیده به شفافی صبح
با خودم می گفتم
روشنی نزدیک است
تا دم پنجره ها راهی نیست
همه اش رویا بود
و خدا می داند
بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط سارا| |

 

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران...

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

                       

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ