تبليغاتX
سراچه ی خیال - روشنی نزدیک است
سراچه ی خیال

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد / چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
وخدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
تا روم تا در دروازه تور
تا شوم چیده به شفافی صبح
با خودم می گفتم
روشنی نزدیک است
تا دم پنجره ها راهی نیست
همه اش رویا بود
و خدا می داند
بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ